باباشون خیلی منزوی و گوشه گیر بود. من باباشون رو دیده بودم. میرفت تو یه اتاق و ساعت ها قران میخوند و تو عالم خودش بود. وقتی خونه شون مهمون میومد انگار که خودش جزو مهمونا هست . یه گوشه مینشست و به باقی مهمونا نگاه میکرد ببینه اونها چی میگن. بعد هم میرفت برا کمک تو اشپزخونه و یا نهایتا با بچه ها بازی میکرد. اما سختش بود تو جمع بزرگتر ها باشه. البته خودشون بزرگ بزرگترها بودند. اما اخلاقش اینجوری بود.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: رها اسدیپور