خرید بک لینک

صبح از خواب بیدار شدم. نمیدونستم ساعت چنده. اهان اول فکر کردم خیلی دیر بیدار شدم اما انگار هنوز دیر نشده.

.

.

.

دوباره میخوابم. امروز جمعه هست و هیچ کار یا انگیزه ای برای بیرون امدن از رختخواب ندارم. اما بالاخره مجبور شدم از جام تکون بخورم. بالاخره فشار wc کار خودشو میکنه.

الان که از جام بلند شدم با چشم نیم باز یه نگاه به ساعت میکنم. ای بابا هنوز ساعت 8 هم نشده. اما من فکر میکردم الان ساعت 10 صبحه. خوشحال میشم. دیگه نمیخوام به رختخواب برگردم. روی مبل میشینم و تلویزیو رو روشن میکنم. تا بعد از اینکه چشمام باز تر شد فکر کنم ببینم صبحانه رو باید چکار کنم ؟ الان مغزم کار نمیکنه.

همینطور که تلویزیون تماشا میکنم چشمام سنگین میشه و روی مبل خوابم میبره. شاید نیم ساعتی نیست که دراز کشیدم که با خودم میگم حاجی بلند شو خوابت برد. چشمام رو به زور باز میکنم و کانال تلویزیون رو عوض میکنم. شبکه نمایش! خیلی وقته فیلم سینمایی ندیدم. خب برای همچین وضعیتی چی بهتر از الان. اما دوباره چشمام روی هم می افته.

الان از اون وقتهایی هست که یا صدای فیلم خواب میبینم.

مثلا اگر فیلم سینمایی داره فرار یه موتور سوار رو نشون میده منم خواب میبینم سوار موتورم و دارم ویراژ میدم. خلاصه اینکه بین خواب و بیداری و البته بیشترش در حال خواب بودم و همین طور خواب دیدنم رو ادامه دادم. و خواب هم میدیدم از مرکز شهر با یه موتور خاص با لاستیکهای خاص دارم میام خونه. اما تو راه اینقدر شلوغه که مجبورم کلی لایی بکشم. اما موتورش انصافا برو و قوی بود.

نه کلاسی داشتم که بخاطرش بلند بشم. نه کسی خونه بود که برم براش نون بخرم. یا حتی از سر خیابون برم حلیم بخرم تا تمام نشده.

نه قرار بود مهمانی بیاد. و نه حتی کسی تلفن زد که بخاطر صدای تلفنش از خواب بپرسم و و و و و .

به هر حال باز هم بخاطر همان عامل قبلی مجبور شدم از جام بلند بشم. خوشحالم که ساعت هنوز دور و بر 9 و نیم یه ربع به ده هست.

اینبار دیگه مطمئنم که نمیخوابم. یعنی اگه بخوام بخوابم هم خوابم نمیبره. مخصوصا که خوابیدن روی مبل کمی باعث کمر درد میشه. چون قد من از طول مبل بیشتره.

برای سرگرم شدن چی بهتر از اینترنت. میام سراغ نت. و البته کمی هم انگور میخورم. اما صبحانه رو دیگه نه. خودم رو جریمه میکنم که بخاطر خواب زیاد صبحانه نخورم. ضمن اینکه سه ساعت دیگه ظهر هست و وقت نهار.

راستی امروز باید حمام برم. لباس بشورم. برای فردا اماده بشم اما اصلااااااااااااااااااا حسش نیست. حتی نمیتونم نماز جمعه برم. چون لباسم تمیز نیست و اون یکی لباسم هم خیلی گرمه.

.

.

.

.

یکی دو ساعت از اذان ظهر گذشته تصمیم میگیرم نهار بخورم. خب حالا چی بخورم ؟ اهان ادامه همون غذایی که دیروز خریدم رو باید بپزم.

غذا رو میپزم. اما واقعا برای بعد از ظهر نمیدونم چکار کنم. کامنتها رو تایید و حواب میدم. تنها لحظاتی هست که فکر میکنم با موجود زنده سر و کار دارم.

ان شا الله از شنبه کمی اوضاع فرق میکنه و هر روز میرم بیرون خونه .اما فعلا وضع همینه که هست.

عکس نهار لاکچری حاجی در ادامه.

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 11 تير 1397 ساعت: 19:21

صفحه بندی