سالها قبل تو کتابی داستانی میخوندم که تقریبا اینطوری بود . البته چون این داستان رو خیلی خیلی قدیما خوندم جزئیاتش خیلی تو ذهنم نیست.
میگن پیغمبری یا بزرگی از خدا خواست که همنشین اون رو در بهشت بهش نشون بدن.
در عالم معنا به این پیامبر نشنان دادند که همنشین تو در بهشت فلان پیرمرد هست. این پیامبر هم رفت و در مقابل خانه این پیرمرد نشست تا ببینه که این پیرمرد چه کار خاصی انجام میده.
در طول مدت سه روزی که اون پیامبر ، پیر مرد را زیر نظر داشت تنها چیزی که دید این بود که این پیرمرد صبح ها باالاغش از خانه خارج میشه و میره به صحرا و هیزم جمع میکنه و عصر اونا رو در شهر به فروش میرسونه و هیچ فرقی باادمای عادی نداره.
روز سوم این پیامبر ، پیرمرد رو صدا زد و بهش مژده داد که تو همنشین من در بهشت هستی اما من هر چقدر دقت کردم دیدم که تو فقط و فقط کارهای معمولی رو انجام میدین و هیچ فرقی با دیگران ندارید. پس حتما راز و رمزی دارید که خدا به شما اینقدر به شما مقام داده.
پیرمرد هم گفت من یه راز خیلی مهم دارم که برای شما خواهم گفت
سالها قبل من با دختری ازدواج کردم
در شب حجله دیدم که عروس داره گریه میکنه. بهش گفتم چرا اخه گریه میکنی؟
عروس خانم گفت من یهراز رو میخام به شما بگم اما تو رو قسم میدم که به هیچ کس نگو و الا منو میکشن.
پیرمرد هم قبول کرد.
عروس خانم گفتند که من دختر پاک و مومنه ای بودم. یه روز چند نفر اوباش راه منو بستند و به اجبار زنانگی منو از بین بردند. اما خدا شاهده که من نمیخاستم این کار رو بکنم و مجبورم کردند. الانم ابرو و حیثیتم پیش خانواده در دست شماست. اگر این راز منو افشا کنی کسی حرف منو باور نمیکنه و خانواده منو قبول نمیکنند.
پیر مرد گفت که من هم وقتی اشکهای دختر رو دیدم به خاطر خدا این راز رو به هیچ کس نگفتم و عروس رو در حالی که دختر نبود ، قبول کردم.
نمیدونم این داستان چقدر واقعیت داره اما این حقیقت مسلم هست که بخاطر خدا کار کردن میتونه اجر و ثواب فوق العاده داشته باشه.
محرم سال قبل در یکی از مدارس دخترها یکی یکی وقت مشاوره میگرفتن. یکیشون همین که اومد داخل شروع کرد به گریه. گفت من یه راز دارم نمیتونم به کسی بگم. همه زندگیم از وقتی که کلاس پنجم بودم نابود شده. دیگه از اون موقع تا الان هیچ نشاطی ندارم. دختره اشک میریخت و برا اولین بار برا من گفت که پسر عموش وقتی این خانم کلاس پنجم بوده کاری رو که نباید بکنه کرده.
پ ن : اگر دختری همچین مشکلی براش پیش امد چکار باید کنه ؟
بزرگواری مشابه همین مشکل در دوران دانشگاه براش پیش امده . خانم پاک و معصومی هم هست. حالا میخاد ازدواج کنه. اگه واقعیت رو به داماد نگه درست نیست. و گاهی هم که به خاستگار واقعیت رو گفته خاستگار رفته و پشت سرش رو نگاه نکرده.
پ ن : این مساله یه جهت حقوقی فقهی داره که اگر کسی باکره نیست در هنگام عقد باید اونو داماد بگه.
اما اگر ترمیم کنه ایا باز هم لازمه به داماد بگه که قبلا یکبار بکارت رو از دست داده ؟ خب اگر جواب منفی باشه این خانم میتونه ترمیم کنه و دیگه هم لازم نیست که به خواستگار بگه که من قبلا یک بار ترمیم کردم.
پ ن : وقتی کسی میخاد این قضیه رو موقع خاستگاری بگه فقط نباید به گفتن اینکه من باکره نیستم بسنده کنه. بلکه اول باید با مقدمه چینی بحث رو مطرح کنه. اول باید در همه مراحل به توافق برسند. بعد که همه چیز تمام شد در اخر بگه یه مساله مهم هست که میخام به شما بگم. اما وقتی میخاد قضیه رو بگه به همین شکلی که من الان مطرح کردم قضیه رو باید مطرح کنه . اول همین داستان رو مطرح کنه و بعد بره سراغ اصل قضیه. اینطوری خیلی احتمالش بیشتره که شخص با مساله کنار بیاد.
پس شما اول یه استفتا شرعی انجام بدین و جواب مساله رو روشن کنید.
دوم : اگر خواستین بگین به همین شکلی که گفتم مساله رو مطرح کنید.
دوستان و خوانندگان خیر خواه و مشکل گشای خودم ،اگر راهکار یا تجربه یا نکته ای در این زمینه دارید این خواهر بزرگوار رو راهنمایی کنید.