خرید بک لینک

دیروز جایی نشسته بودم. یه اقایی هم با خانومش نشسته بود روی صندلی کنار من. من مشغول مطالعه بودم و کم کم اون خانم بلند شد رفت دنبال کاری . من و اقا تنها شدیم

اون اقا گفت : حاج اقا چند تا بچه دارید ؟

من هنوز جواب نداده بودم که اون اقا گفت من این دختر رو از طریق ivf خدا بهم داده. بعدهم یه لیوان یبار مصرف پلاستیکی داد دست دخترش و گفت برو برام اب بیار.

بعد اون اقاهه گفتند : من قبل از این یه پسر از بهزیستی گرفتم . الان اون پسر 15 سالشه. دیشب عکسشو نگاه میکردم هزار بار بوسیدمش. الانم با دوستاش رفتن فلان جا اردو.

میگفت من جونم هست همین پسری که از بهزیستی گرفتم. براش همه چی میدم. چشم ، کلیه قلب ... ( دقیقا همینطوری گفت)

میگفت این پسر بزرگ شد و به خانومم نامحرم بود. رفتم به خدا گفتم ای خدا یه کاری کن مشکل محرمیتش حل بشه. بعد اومدیم ivfکردیم و خدا این دختر رو بهمون داد. اگه این دختر نبود پسرم برا همیشه به خانومم نامحرم بود.

من عکس پسر رو دیدم. پسر خوشکل و تر و تمیزی بود. حتی میتونم بگم از دختر خودش خوشکل تر و دوست داشتنی تر بود. دخترش هم حدودا 5 ساله بود.

کاملا معلوم بود که دلش برا فرزند خوانده اش یه ذره شده. اون هم یه دلتنگی شدید بخاطر یه دوری یک روزه . اصلا سر حرف رو به خاطر بیرون ریختن همین دلتنگی ها و ابراز محبت ها باز کرده بود و دلش میخاست از عشقش که همون فرزند خوانده اش هست بگه . من هم کلی بهش گفتم خیلی خوب کاری کردی و یه عالمه احسنت و تشویق.

اما معلوم هم بود که مساله نامحرم بودن براش دغدغه بزرگی بوده .

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1396 ساعت: 12:29

صفحه بندی