خرید بک لینک

از مسجد اومدم بیرون. هفت هشتا دختر بازی میکردند. همه چادر مشکی به سر . اما معلوم بودکه کلاس سوم و چهارم هستند. یه دخمل ناز با یه لباس خانگی بلند - چیزی مثل قبلا که تا سر زانو بود - و موهای طلایی که دم اسبی اونا رو بسته بود اومد جلو و گفت عمو عمو این دخترا با من بازی نمیکنن. وای من دلم اتیش گرفت. مخصوصا که بعد روضه هم بود. گفتم عیب نداره دختر خانم. بعد ب دخترا گفتم دخترای خوب با این خانم دختر گل هم بازی کنید. گفتن که نه اون با مادوست نمیشه. گفتم نه دیگه دوست میشه . یه دختر گفت اقا اگه این بیاد تو بازیمون من اصلا بازی نمیکنم.

حالااین یکی دیگه قهر کرد.

گفتم نه تو هم قهر نکن. با هم خوب باشید تا امام حسین هم باهاتون خوب باشه. بعد دستاشون رو حلقه دادن به هم و دایره گرفتن اما اونا موقع حلقه گرفتن دست اون دختر رو نگرفتن و نمیخواستن تو جمعشون باشه. خلاصه دوباره گفتم که دست این دختر خوب رو هم بگیرید . بالاخره چون من ایستاده بومد اونجا دست وانم گرفتن و بازی ر وادامه دادن.

دختره خیلی خیلی مظلوم بود . حس کردم تو ضعیف کشی گیر کرده. چقدر همدختر فوق العاده زیبایی بود. خدا نگهش بداره.

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1396 ساعت: 12:29

صفحه بندی