خرید بک لینک

امروز رفتم بازار.

نزدیک ظهر بود.

باید قبض جریمه رانندگی رو میدادم.

بعد کتاب میخریدم

بعد باطری لب تاب میخریدم

و البته قبل همه این کارها یه کار اداری بیخود داشتم.

خلاصه اینکه کار اداری رو پیگیری کردم اما بعد کلی این طبقه اون طبقه کردن مسئول مربوطه نبود.

بعد رفتم بانک.

نوبت گرفتم و کلی تو نوبت موندم.

بالاخره نوبتم شد.

نزدیک اذان ظهر هم بود . دوست داشتم زود خریدهای دیگه هم بکنم و برم نماز.

مسئول گیشه بانک قبض رو گرفت و زد تو سیستم. دست کردم تو جیبم دیدم ای داد بیداد صبح لباسم رو عوض کردم و پول تو جیبم نیست.

مسئول گیشه هم ناراحت شد.

منم همینطور. خلاصه که نشد بشه. همه کارهام موند. چقدر پیاده راه رفته بودم.

نشد دیگه.

پ ن : ایام تبلیغ نزدیکه. دوباره حضور در مناطق دور دست و محروم. امروز تو دفتر تبلیغات یکی میگفت حاجی تابستون ما رفتیم خوزستان تو اوج گرما و ریزگرد. کلی تبلیغ کردیم . اخرش بهمون 400 تومن دادن. این پول هم مسئول گروهمون از این ور و اونور جور کرده بود. خلاصه که این مبلغ پول کریه راهمون میشد . با خانواده البته.

حالا هر کی حاضره یا علی . طلبه ها 1000 تا عیب هم داشته باشن اما این خوبی هاشون ادم رو به تواضع و تمجید از اونها وا میداره. خداقوت سربازان حق و حقیقت.

برچسب: بازار,رفتن,شنانسی, نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 0:07

صفحه بندی