تو مسجد ی دختر هست که از همون شب اول دور و بر ما میپلکید. منم که دختر دوست چند بار بهش خنددیدم و این حسابی خوشش اومد. یه دختر ریزه میزه استخونی ریز نقش زیبای مو خرمایی . یه شب بهش گفتم با کی اومدی مسجد ؟ گفت با همسایه مون.
همین جمله کافی بود تا بیشتر حواسم بهش باشه.
چند شب پیش روی زانو نشسته بودیم و سینه میزدیم. اینم نشست کنار من و همین طور که من نشسته بودم با من ور رفت. مثلا از به عبای من دست میزد ببینه چطوره. انگشتای پام رو گرفت . خیلی با احتیاط خودش رو روی پاهای من انداخت و حسابی لم داد.
بعد از اتمام جلسه در حالی که دخترک کنار من بود یکی از حضار جلسه پرسید ایشون دختر شما هست ؟
گفتم نه اما من دوستش دارم.
اون اقا با تعجب گفت هر کی از این بچه میپرسه دختر بابات کیه میگه من دختر حاج اقام.
اتفاقا پدرش هم شناختم که استاد دانشگاه بود و ادم کاملا موجه و وزینی بود. اما دختر دلش به دل من گره خرده بود.
امشب وسط سینه زنی یه کاغذ پاره دست گرفته و تو همون نور کم و سر و صدای مداحی میگه حاج اقا برام نوحه مینویسی ؟میگم باشه بعد جلسه.
پ ن : یه مشاوره خاص دادم به یه نفر که واقعا برا خودم عجیب بود.
برچسب:
نویسنده: رها اسدیپور